هور
 
شهدا
 بلاخره بعد مدتی نیروها اماده ی عملیات شدند،و لحظه ی وداع من و یاران فرا رسید.

عصر که نیروها در محوطه ی گردان داشتن سوار اتوبوسها می شدند، من و داداش علی همدیگر را در آغوش گرفتیم ،و در حالی که بلورهای اشگ از چشمانمان جاری بود در گوش هم زمزمه می کردیم.

 لحظه ی حرکت اتوبوسها فرا رسید ، به داداش گفتم داداش همین جا منتظرت می مانم تا بیایی، داداش گفت اگر می خواهی منو ببینی بیا باغ رضوان!!!!!

در این لحظه مرتضی میلانی و جلیل موذن در حالی که سوار اتوبوس شده بودند ، سر از پنجره ی اتوبوس بیرون اوردند، و گفتند: اگر می خواهی ما را هم ببینی بیا باغ رضوان!!!


(باغ رضوان ارومیه مزار شهیدان از راست به چپ: شهید جلیل موذن - شهید علی حمدالهی وشهیدمرتضی میلانی)

لحظاتی بعد در حالی که اشگ از چشمانم جاری بود اتوبوسها بسوی شلمچه حرکت کردند

عملیات تکمیلی کربلای 5در سوم اسفند ماه 65با عبور از نهر جاسم اغاز شد .در حالی که من در مقر گردان چشم انتظار یاران و شنیدن خبری از صادق بودم.

سومین روز عملیات بود که نیرو ها بعد تصرف جاده ی جاسم و تحویل خط به گردان تازه نفس به دزفول برگشتند. 

خودم را به فرماندهی رسوندم و سراغ یاران را گرفتم ، اسم هرکس را که می پرسیدم جوابش شهید شد، مجروح شده و خبری ازش نداریم و..................

هفتم اسفند بود که از تعاون لشکر خبر پیدا شدن پیکرصادق وانتقال آن به معراج شهدا را شنیدم .و خودم را به معراج رساندم،بعد پرس وجو ادرس کانکس شماره ی 3 را دادند.

خودم را به داخل کانکس رساندم ،شهدای زیادی داخلش ارامیده بودند . بعد کمی جستجو پیکر صادق را پیدا کردم، وقتی پیکر صادق را دیدم بغضم شگست و با شدت اشک می ریختم. باورم نمی شد، شهیدی که در مقابل چشمانم میدیدم صادق است.!!!

صادق بر روی لباسش نوشته بود صادق آذرخش اعزامی از نقده!!! پیکربا توجه به فاصله ی زمانی شهادت تا پیدا شدنش و همچنین ،عبور وسیله ای از روی سر وقسمتی از سینه اش ،متلاشی شده بود.

حال عجیبی داشتم.باورم نمی شدکه صادق را پیدا کرده ام.

فردای ان روز قرار شد من به نقده برگردم و تعاون ،کار انتقال پیکر مطهر صادق را انجام دهد.

من دو روز زودتر از پیکر  رسیدم تا خبر را به نحوی به خاله بدهم واین ازسخت ترین

کارهای عمرم بود. خبر را به وسیله ی یکی از اقوام صادق به نام برادر علی برنا ، که او هم از همرزمانم بود به خاله رساندم.

پیکر بعد دو روز رسید و قرار شد فردا صبح انروز تشییع گردد.

صبح به سردخانه ی بیمارستان برای تحویل شهیدرفتیم. خاله هم امده بود. خاله گفت:من باید صادق را ببینم. اول قبول نکردم ولی اصرارش مجبورمان کرد که پیکر صادق را نشانش بدهیم.

وقتی خاله پیکر پسرش را دید و صادقش را نشناخت، شروع کرد با یک حال عجیبی به گفتن: این صادق من نیست!!!! صادق من سالم بر میگردد و......

درحالیکه این جملات را میگفت و می خواست از در سردخانه خارج شود، یکدفعه برگشت وگفت: صادق یک نشانه دارد!!

پرسیدم خاله جان اون نشانه چیست؟

گفت:انگشتهای کوچک هر دو پای صادق درازتر از سایر انگشتانش بود!!!

این را که گفت: سریعا به برادر اسماعیل سبیلی نماینده ی تعاون سپاه مستقر در بیمارستان گفتم: برادر سبیلی پوتین را از پای صادق در بیار.برادر سبیلی سریعا رفت و یک قیچی اورد و شروع کرد به بریدن بندهای پوتین و ان را از پای صادق خارج ساخت. بعدکه جوراب را از پایش در اورد و انگشت کوچکش که بزرگتر از همه بود نمایان شد، اشکهای خاله با شدت بیشتری بر روی کونه هایش لغزیدن گرفت و از حال رفت و چشم انتظاری مادر به پایان رسید








نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 توسط دلتنگ