X
تبلیغات
هور
هور
 
شهدا
سلام دوستان امشب از دست خودم ناراحت و شاکی هستم و می خواهم این شکایت را به نوعی دیگر مطرح کنم.

سالهاست در راهیان نور برای زائران روایت می کنم واز حماسه ی شهدا می گویم . از ایثار ورشادت انها . از چگونه پرواز کردن و از تقوا و نماز شبشان و...... نمیدانم که ایا تونستم دینم را در مورد شهدا ادا کنم یا نه . وخیلی ایا های دیگرو..........

من و امثال من سالهای متمادی است که داریم از شهدا روایت می کنیم اما از حما سه سازان ویاران شهدا که در گوشه های اسایشگاه ها خوابیده اند غافل شده ایم.

غافل از جانبازان اعصاب و روان که در اسایشگاه شورابیل اردبیل هستن .از انهایی که گاها به تخت بسته می شوند . انهایی که بعضی هاشون مدتهای مدیدی است که فراموش شده اند و حتی ملاقاتی ندارند .انهایی که روزی دوشا دوش شهدا جنگیدن و حاصل رزمشان نائل امدن به درجه ی جانبازی بود.

غافل از جانبازان قطع نخاعی گردن به پایین که در عملیاتهای مختلف قطع نخاع شدن و بیش از بیست سال است روی بستر خوابیدن و دچار زخم بستر هایی شدن که درونش فتیله فرو می کنند.

غافل از جانبازان شیمیایی که امروز زیر چتر ایزوله خوابیدن و هر روز می شنویم که یکی پرواز کرد.

و بدتر از همه غافل از همرزمانی که سالهای متمادی در جبهه بودن و بعلت کمنامی .من و امثال من انها را فراموش کردیم. انهایی که انکار در شهر خودشان هم غریب هستن فقط زمانی یادمان می افتد که در گذر از گوچه و خیابان چشم مان به اعلامیه ی فوتشان می افتد و تازه می فهمیم که او هم در میان ما بوده ولی من و امثال من او را غریبه می دانستیم.

یا حتی در دیدار از خانواده ی شهدا هم بیشتر دیدارها از خانواده ی شهدای شاخص بوده در حالی که در فلان روستا و یا فلان محله شهید کمنامی بوده که سالهاست از خانواده دیداری نکرده و فقط گاها چشم مان به اعلامیه ی فوتی در بنیاد شهید می افتد که پدر یا مادر فلان شهید فوت کرده . تازه یادمان می افتد که ای وای من او با هم همرزم بودیم!!!!

حال ای دوستان از شماها هم می پرسم ایا شده تا حالا به این مکانها سر بزنید .یا ...........

من که شرمسارم و ..............

.......................................................................................................


سلام .دوست بزرگوارم بید مجنون نوشتن که پیشنهاد راهکار عملی ارائه کردد. من تا انجایی که بتونم می نویسم و از شما بزرگواران هم می خواهم هر پیشهادی که به نظرتان می رسد را ارائه دهید.

بزرگوار این همه اردو در جاهای مختلف از سوی سازمانها و ارکانها بر گزار می شود. بنظرم بعنوان یک نمونه  دانشگاهها می توانند با هماهنگی بنیاد شهید و امور ایثار گران استانها هماهنگ کنند که اردوی دیدار از اسایشگاهها برگزار کنند.

یا خیلی از ما ها به مسافرتهای تفریحی میرویم مثلا به سرعین . شورابیل با سرعین سی کیلومتر فاصله دارد می شود در کنار مسافرتمان به انها هم سر زد. ضمنا انفرادی نیازی به هماهنگی ندار.یا به تهران خیلی سر میزنیم یا به زیارت اقا امام رضا میرویم می توانیم به اسایشگاههای این دو شهر هم سر بزنیم. کما اینکه یک مورد بنده برای دانشجویان دانشگاه ارومیه دیدار از جانبازان اسایشگاه مشهد را هماهنک کردم و دیدار صورت گرفت.

یا در خصوص دیدار از خانواده ی شهدا می شود اطلاعاتی را از بنیاد گرفت و برنامه ریزی کرد برای دیدار

و در اخر اینکه این پست بیشتر تلنکری بر خودم بود و لاغیر


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 توسط دلتنگ

شهید سید حجت علوی فرمانده گروهان تخریب در لشگر 31 عاشورا که در عملیات نصر 7 در ارتفاعات دوپازا در تاریخ 66/5/19 به شهادت رسید

دوستان از امروز می خواهم برگی از دفتر خاطرات فرزندان فاطمه سلام الله علیه ها را ورق بزنم .

زمستان سال  63 بود.بی انکه به خانواده ام اطلاع داده باشم .خودم را رساندم به تبریز. تا به جبهه اعزام شوم.سید داود در جبهه بود واحتمال میدادم که اگرباخانواده موضوع اعزام را مطرح کنم.مخالفت کنند.از پدر مرحوم مان حساب می بردیم. در پادگان اعزام       نیروی تبریز که نیروهای اعزامی از تمام شهرستانها جمع شده بودن . چشمم افتاد به سید حجت!!! 

  با تعجب گفتم اینجا چکار می کنی؟!                                    

گفت می روم جبهه!!

گفتم پدر می داند؟

گفت نه بی خبر آمدم

گفتم توباید برگردی سراب. سید داود که جبهه است.اگر ما هم هردوباهم برویم. برای خانواده تحمل دوری سه فرزند کمی مشگل می شود وپدر دست تنها می ماند واز این حرفها.

وقدری هم نصیحت کردم وعلاقه ی پدرمان را نسبت به او برایش گوشزد کردم. اما دیدم قانع نمی شود. این بار با تحکم گفتم من برادر بزرگتر هستم وبه تو می گویم برگرد!!!

در این قیل و قال و جر و بحث من وسید حجت . متوجه حضور خبرنگار صدا وسیما در جمع نیروهای اعزامی شدیم . که امده بودن با نیروهای اعزامی گفتگو کنند .

سید حجت تا چشمش افتاد به این خبر نگار از من جدا شد ورفت ایستاد کنار خبر نگار وشروع کرد به صحبت با او.

سلام. شما از صدا سیما امده اید برای مصاحبه؟ خوب من سید حجت علوی هستم اعزامی از شهرستان سراب.این بار دوم است که به جبهه اعزام می شوم و ...............................

همینطور یک ریز حرف میزد.از این عمل سید به شدت تعجب کردم.چون سید حجت اصلا اهل این حرفها نبود. وحالا چطور شده که داوطلبانه مصاحبه می کند؟!!!!!!!

همینطوری مات ومبهوت خیره شده بودم به سید حجت تا اینکه با لاخره مصاحبه اش تمام شد و برگشت پیشم . خیلی خوشحال بود.

با کمی عصبانیت گفتم این کارها یعنی چه؟ وقتی در جمع گفته می شود سید حجت هم رفته جبهه . ناراحت می شوی و می گویی من به خاطر کسی نرفته ام به جبهه که شما ها حرفش را پیش می کشید.حالا چطور شده که داوطلبانه مصاحبه می کنی ؟!!!!!!

گفت یعنی اینکه شما باید برگردید سراب !!!!! خودت دیدی که من مصاحبه کردم وصدایم از رادیو پخش می شود.اگر من برگردم خیلی بد می شود. آبروریزی است اگر من برگردم. پس لطفا شما برگردید پیش پدر تا دست تنها نباشد.

باورم نمی شد که از سید حجت رو دست خوردم !!! ساکم را برداشته و به سراب برگشتم . در حالی که دلم پیش سید داود و سید حجت بود.

(راوی داداشم سید مهدی علوی)


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393 توسط دلتنگ
سلام دوستان بزرگوار کامنتی برایم ارسال شده بود که این چه ارزویی که برای یه .... کردی مگر روانی هستی

می خواهم خدمت دوستان عرض کنم بنده در کامنتهایم برای همه ی دوستان ارزوی سر افرازی عزت و سلامتی در سال جدید را نمودم . که فکر نمیکنم چنین ارزویی اشکال شرعی و عرفی داشته باشد.

اما اگر در وبلاگ دوستان با نام هور بدون ادرس مطلبی غیر از این نوشته شده باشد بداند که  از طرف بنده نبوده

و از امروز به بعد تمامی نظرات بنده با ادرس خواهد بود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 توسط دلتنگ
سلام . بر فرزند شهیدی که با نام شرمنده ی شهدا در این وبلاک می نوشت . بزرگوار همه ی انسانها دچار خطا می شوند. احیانا دلها می شکنند و....... اما گذشت هم بزرگترین نعمت الهی است که خداوند متعال به همه ی انسانها داده. جال شخصی با نام معذرت خطایی کرده و برای اذیت کردن هور راه اشتباهی را طی کرده ودر این مسیر از شهدا و نام تو استفاده کرده!! و امروز او با کمال صداقت امده به اشتباه خود اعتراف کرده و از همه معذرت خواهی و طلب حلالیت نموده هم در وبلاک هور و هم بیدمشک عزیز.

و برای طلب حلالیت از فرزند شهید بزرگوار طلب کمک کرده  و من هم امروز با این پست از شما بزرگوار می خواهم طلب بخشش و حلالیت کنم.

شرمنده ی شهدای عزیز به حرمت ایام فاطمیه . به حرمت خون پدر شهیدتان .  به حرمت نفسهای خونی جانباز شیمیایی که شاهد شهادتش بودی معذرت بزرگوار را ببخش تا دل او هم در این لحظات اخر سال ارام گیرد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 توسط دلتنگ
این روزها در منزل و کوچه و بازار همه در تکاپوی امدن سال نو هستن . همه دارن خانه تکانی می کنند و برای خود و فرزندان لباس و کفش و..... نو می خرند .

اما اینجا چند سوال مطرح است . ایا دلهایمان نیاز به خانه تکانی ندارد؟! خانه تکانی از گناه .کینه . دلخوری ها. حسد. بخل و......

ایا نکاه کردنمان . گوش دادنمان . حرف زدنمان . قضاوتمان و..... نیاز به خانه تکانی ندارد؟!!

اما دوستان عزیز در این یکسالی که به روزهای اخرش داریم میرسیم از تک تک تان بابت اظهار نظرهایم که احیانا شاید موجب رنجش خاطرتان شده طلب بخشش و حلالیت می کنم . بخصوص از هاتف عزیزو خیبر بزرگوار 




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 توسط دلتنگ
با کسب اجازه و عرض شرمنده گی از تمامی فرزندان شهدا و انهایی که داغ یتیمی را چشیدن

وقتی سایه ی پدر ی را که تمام دارائیش را برای درمانش هزینه کرد از دست داد. سایه ی فقر و تنکدستی را بالای سر خود و خانواده دید. بعد از بزرگداشت چهلم پدر سایه ی تنهایی هم بر سرشان نشست. بخاطر فقر و تنکدستی کم کم از محافل خانوادگی نیز کنار گذاشته شدن چون اطرافیان احساس میکردن که باب مهمانی های انها نیستن .

مادر ماند و چندین کودک قد و نیم قد .مادری که شبها گرسنه می خوابید تا کودکانش کمی سیر بخوابند. او با سن کمی که داشت خیلی تلاش میکرد کمک حالی برای مادر باشد. وقتی تابستان سر رسید رفت سراغ کارگری. ولی باتوجه به سن کم وجثه ی کوچکش کاری بهش نمی دادن. روزی در کوچه شنید که برای کندن نخود کارگر می خواهند. شب به مادر جریان را گفت ولی مادر قبول نکرد. انقدر اشک ریخت تا رضایت مادر را جلب کرد. صبح اول وقت سراغ دوستش رفت تا با او راهی کار شود. ان روز وقتی ده تومان مزد گرفت و برگشت خونه زخم و تاولهای دستش را فراموش کرد. پول را وقتی به مادر می داد مادر با دیدن دستهای زخمی فرزند اشگش جاری شد و........

فردا باز بلند شد و برای کندن نخود رفت . اما زخمهای دستهایش بشدت اذیتش می کردن و امکان کار کردن را بسیار سخت کرده بود که همین امر باعث شد که کارفرما بعد پرداخت مزد ان روزش گفت پسرم از فرا دیگه نیا . وقتی این را شنید اشگ دور چشمهایش حلقه زد و .........

به هر کجا که سر میزد کاری بهش نمیدادن و سایه ی فقر هر روز سنگینتر می شد.

او بدترین لحظات عمر خودش را دم عید می داند. وقتی که دوستاش  کفش و لباسهای نویشان را به او نشان می دادن سخترین لحظات زندگیش بود. او اصلا عید را دوست نداشت. یادش  نمی رود برادر گوچکش چقدر برای خریدن یک توپ و کفش پلاستیکی گریه کرد. او یادش نمی رود که کفشهای خواهرش ........................ و او یادش نمی رود .......................................


اما دوستان این ذره ای از درد های یتیمی بود که من اجازه به نکاشتنش داشتم. غرض از نکاشتن این مطالب یاد اوری این نکته است که باز ایام عید است و در اطراف ما ها بچه یتیم هایی که  سایه ی فقر .......

اما چند سوال و......

ایا اینها را می بینیم؟ایا می شناسیمشان؟ ایا از درد هایشان خبر داریم؟ از اشگهای خلوتشان و ..............

ای شیعیان علی یتیم نوازی ...................................................................


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1392 توسط دلتنگ


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 توسط دلتنگ

 .........................................................................


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 توسط دلتنگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ

وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ

مردم شریف و گرانقدر و شهید پرور ارومیه

سلام علیکم

         موهبت نجیبی ست که در بزمخانه ی عشق ، در ره و جا مانده و بی مستوجب از قافله ی خوبان و دلدادگان را ، حلقه غلامی بر گوش و طوق بندگی خوبان و صلحا و مومنان و عباد الرحمن به گردن آویزند و در این دائر مدار تقدس که بقول شهید صمد حاجیلو ((چیزی جز عشق به ذات حضرت قدوس نیست)) ، منزلتی عظما و منصبتی مکرم به نام خادمیت بندگان الهی ، مرحمت دارند.

مسرورم از عنایتی که پروردگار رحمان در خدمتگزاری مردمش و پاسداری حریم مقدس و مطهر سرزمینشان که با انفاس وخون شهیدان و ایثارگران به زینت طهارت آراسته است را برمن ارزانی داشته است و به نظم زیبای مرحوم علامه طباطبائی علیه الرحمه :

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

   اکنون که به فضل وکرامت الهی ودعا وکوشش بی منت وبی وقفه همه عزیزانم و صلاحدید و پذیرش خدمت در عرصه ای پهناورتر و پر تلاش تر ،از سوی برادرم دکتر هادی بهادری – مردی از جنس یاوران غدیر-

مقدر الهی بر آن شده است تا ردا و کسوت زیبا و آراسته و مقدس خادمیت مردم گرانقدرم در شورای اسلامی شهر ارومیه را آذین وجودم سازم و علم سرافراز و باهتزاز آمده غدیر را در رکاب ایشان(دکتر بهادری) و در زمره یاوران غدیر  پاسبان و پاسدار باشم بر خود وظیفه میدانم :

در محضر خداوند منان (که بقول امام راحلمان(س) : عالم محضر خداست )

و در عمل به رسالت نبوی (ص) و علوی(ع) خویش

سوگند و تعهد دینی و اخلاقی و انسانیم را

درعمل به منویات گهربارولی امرمطلقم حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای مد ظله العالی (بسان ترک سربازی مغرور، به سبب  برخورداری ازوالاترین فرماندهان عرصه رشادت واستواری و جهاد)

وخدمت صادقانه به شهر و دیارم و مردمش که در زمره ی بهترین و سرافرازترین و شایسته ترین مردم هستند ، دگر بار به تحلیف آورم

و دست یاری خواهی و تمنا و مددجویی بسوی آحاد ملت خصوصا مردم غیور آذریم باز نمایم و اعتقادم بر این است که :

طی ]هر[ مرحله بی همرهی خضرمکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

 

و همچنین

بر فرد فرد و کوچک و بزرگشان (که کوچکترینشانم) سپاس قلبی و ارادت خاضعانه و خالصانه خویش را تقدیم دارم و برای برخورداری از زیباترینها و شایسته ترینها و ارزشمندترینها و متعالی ترینها و جاودانه ترینها برای شهر بی نظیرم و مردم شایسته خدمتش ، تمنای مساعدت و یاریگری نمایم که صد البته : ید الله مع الجماعه

به امید روزی که با هم اندیشی و همدلی وهمسویی و همکاری همدیگر بتوانیم در شهری آبادتر و زیباتر میزبان شایسته ای برای زیبا گل نرگس حضرت بقیه الله الاعظم روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا – مهدی موعود(عج) – باشیم. ان شاالله

وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ

خادم مردم شریف و شهید پرور ارومیه

در شورای اسلامی شهر

مهران حاجیلو


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 توسط دلتنگ
سلام دوستان نمی خواستم دوباره از ........... جانبازان شیمیایی بنویسم . ولی این پست را بخاطر ققنوس عزیز فرزند این شهید بزرگوار که ده روز از شهادتش می گذرد می نویسم.

سلام بر تو ای پدر که همچون شمع سوختی تا دیگران نسوزند. خوب میدانم وقتی پا به عرصه ی دفاع نهادی جوانی برومند و سالم بودی و شجاعانه از ناموس این مملکت و ارمانهای انقلاب دفاع کردی و در این راه طعم تلخ کاز های شیمیایی دشمن را چشیدی

اما باور نمیکردی که تلخی ها تازه بعد ان شروع می شود. پدر عزیز خوب میدانم و با تمام وجود حس می کنم هنگام سرفه ها و تنکی نفس ها چه زجرها کشیدی !!! خوب میدانم و با تمام وجود حس میکنم وقتی دکتر قانعی لوله ی برنوسکپی را از حلقت بدون بی هوشی و بی حسی وارد ریه هایت می کرد چه دردی را باید تحمل می کردی!!!!!

اما به همه ی این دردها راضی بودی و خدایت راشکر می کردی!!! چون درد بزرکتر زمانی کمرت را خم میکرد که با سرفه هایت از بیدار کردن زن وبچه ها از خواب ناز شرمنده می شدی

میدانم وقتی فرزندانت کنار تختت می نشستن چگونه نکاهشان میکردی و در دلت .......................

پدر جان هیچکس ندانست وقتی سرفه هایت را در درون خفه میکردی برنشهایت پاره می شدن

پدر ...................................................

ققنوس بزرگوار شرمنده ام شرمنده شرمنده

ایکاش منهم بزودی ............... دعا کن اتفاق بی افتد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 توسط دلتنگ